![]() |
![]() |
|
|
دلم میخواد بالا پایین بپرم به جای اینکه راه برم
دلم میخواد حرفا رو تا حد ممکن بلند بگم به جای اینکه درگوشی بگم دلم میخواد روزای بارونی توی چاله های آب بپرم تا اینکه برم زیر یه چتر دلم میخواد تمام دیوار رو خط خطی کنم تا اینکه گوشه ی کتابم یه قلب یواشکی بکشم دلم میخواد راه برم و بگم دوستت دارم تا اینکه دیر بگم و از دست بری دلم میخواد همیشه نیشم باز باشه تا اینکه بعضی وقتا یه لبخند بزنم دلم میخواد از زندگی لذت ببرم تا اینکه غم بشه یار همیشگیم دلم میخواد گریه کنم واسه هر چی که نیاز دارم تا اینکه گریه کنم واسه هر چیزی که از دست دادم دلم میخواد نقاشی های محتلف بکشم تا اینکه فقط در مورد تو بنویسم دلم میخواد زندگی کنم تا اینکه مجبورم کنن زندگی کنم دلم میخواد اذیتم کنن و جیغمو درارن تا اینکه کسی رو اذیت کنم و جیغشو درارم کی گفته بزرگ شدن انقدر سخته ؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط . : . : . : றДhdiΞ : . : . : . |
|
|
شنبه 29 /7/85
امروز برایم بیدار شدن سخت است ! زیرا دیشب ساعت 1:00 خوابیدم ! حالا به هر زوری بود بیدار شدم ! البته در سحری خوردن هی خوابم برد اما تا سحری را خوردم گرفتم و خوابیدم ! به خاطر این تنبلی مادرم از دستم ناراحت شد و برای سوار شدن به سرویس بیدارم نکرد . من هم از ترس خواب ماندناز ساعت 5:30 تا 6:30 در حالت خواب و بیداری بودم !سوار سرویس شدم و به مدرسه رسیدیم ! در مدرسه خانم اوژند برایمان صحبت کرد که چون نور خورشید مستقیم به چشمم می تابید , سر درد گرفتم ! زنگ اول تاریخ داشتیم , داوطلبی درس جواب دادم ! در زنگ تفریح داشتم با دوستانم درباره ی پرسش هر جلسه ی خانوم جلیلی صحبت می کردیم !در زنگ دوم کامپیوتر داشتیم که درس نخوانده بودم و از من نپرسیدند ! زنگ تفریح دوم بود که ما برای سوار شدن به مینی بوس آماده شدیم ! (ورزش) در مینی بوس گفتیم و خندیدیم ! به باشگاه که رسیدیم کمی وقت طلف کردیم !( چون که خانم معظمی برای برنامه ی افطارمان در روز چهارشنبه کمی صحبت کردند و ما دیر به راه افتادیم ) . در باشگاه بعد از کلی خراب کاری 1:30 را اتمام کردم ! وقتی میخواستیم سوار مینی بوس شویم ( خدا دوباره آن روز را نیاورد ) ما سوار آخرین مینی بوسی که دیده میشد شدیم ولی سومی ها ( اه اه اه ) گفتند که سرویس مدرسه ی پسرانه ی کنار باشگاه است ولی ما با هوش خود ! فهمیدیم که دروغ گفته اند تا کمی جای خود را راحت کنند ! بعد مشغول سوار شدن به اتوبوس 2/1 بودیم که گفتند سوار مینی بوس قبلی شویم ! در حالی که همه ی بچه های کلاس ما سوار اوتوبوس بودند ما 8 نفری در کمال راحتی در یک مینی بوس نشسته بودیم ! در کنادر پنجره بودم که اتوبوس 2/1 در کنار ما پاهر شد یا ما در کنار آنها ظاهر شدیم ! بنده خدا ها 2/1 شانس آوردند که سرویسشان اتوبوس بود وگرنه دیگر شهرزاد از پنجره به بیرون پرتاب شده بود چون در آن لحظه تا کمر از پنجره بیرون بود حالا با تمام راحتی به مدرسه رسیدیم ! درس دینی داشتیم و چون که خانم مبصبریان لطف کردند و درس نپرسیدند برای گوش دادن به درس روی میزم لم دادم ! بعد از جند دقیقه دیدم زهرا داره نیشگون میگیره برگشتم دیدم تو کتابش چیزی نوته و از آن بعد به درس گوش ندادم ! زنگ خورد سوار سرویس خودمان شدیم اما پریسا نیامده بود . آقای خوشخو هم مثل همیشه مشغول غر زدن شد و فریناز برگشت و به من علامت داد که آقای خوشخو را ساکت کن ! من هم با زبون درازم ساکتش کردم ! حالا بگرد و پریسا را پیدا کن ! تازه بعد از کلی گشتن کیانا یادش آمد که پریسا به باشگاه رفته بود ! پس منتظر ماندیم تا مینی بوس آنها آمد و راه افتادیم ! تازه در خانه بودم که فهمیدم تمام درس های فردا را خوانده ام . پس از ساعت 3 تا 7 شب پای کامپیوتر بودم ! این بود ماجرای روز شنبه ی من
پ . ن : خودم مرده بودم از خنده وقتی خوندمش ! |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط . : . : . : றДhdiΞ : . : . : . |
|
|
کله ام پر است از حرف های گفتنی و نگفتنی ام که همه شان برای توست و شاید .... برای خودم!!! برای خودم چون تو را نیز جزئی از خودم می پندارم. برای همین است که انگار دارم یواش یواش به تو عادت می کنم، چون همیشه به خودم عادت کرده ام، به حرف هایی که در سرم هستند. به گفتنی ها و نگفتنی ها.... درکم که می کنی؟ می دانم که می کنی....
همیشه خواسته ام خودم باشم. خود خودم، ولی نتوانسته ام چون به نقابی که مانند همگان به چهره زده ام عادت کرده ام. عادت کرده ام و می ترسم از خرق عادت. ولی برای تو همیشه خودم بوده ام و برای همین نیز می ترسم. چون خرق عادت کرده ام، خود واقعی ام را به تو نشان داده ام. برای همین نیز بین یک دو گانگی گیر کرده ام، بین دو احساس، احساس رضایت و ترس. ترس از خرق عادت و رضایت از خود بودن. درکم می کنی که چه می گویم؟ می دانم که می کنی، برای همین بود که خود واقعی ام را به تو نشان داده ام، فقط به تو از عادت بدم می آید. از عادت متنفرم، پس خودت را به من عادت نده. همیشه همراهم باش ولی خودت را به من عادت نده. کله دارد می ترکد... می ترکد از گفتنی هایم.... می ترکد از نگفتنی هایم.... نمی دانم بگویم یا نگویم. ولی دانسته یا ندانسته همیشه برای تو گفته ام. چرایش را نمی دانم. شاید چون درکم می کنی. |
|
+ نوشته شده در
هفتم شهریور 1388ساعت توسط . : . : . : றДhdiΞ : . : . : . |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند ... برای چیدن ستاره ... حتی دستی دراز نکردند ... اما باور کن ... که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم ... و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد .... !
همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی ولی از اون روزی بترس که همون بشه درد دلت دعا کنین برم ! همین ! |
| پیوندهای روزانه |
|
ترجمه ی آهنگای خارجی ROCK & METAL .:.:. evanescence .:.:. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هر چی تو دلمه !! همین الان !! |
|
RSS
|